تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٥ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده...
حرفــــت را به من بگو
قلبـــت را به من بده
من ریشه های تـــو را دریافته ام
با لبانـــت برای همه لبــــها سخن گفته ام
و دستــــهایت با دســـتان مـــن آشناست ... قلب


تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد.......
**زنده یاد فریدون مشیری**


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۸ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

 

در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده*ای کردن و از باد خزان افسردن
همه این است نصیبی که حیاتش نامی
پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن
مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور
کز پیش آفت پیری بود و پژمردن
فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب تو
جان دریغست فدا کردن و تن پروردن
گوتن از عاج کن و پیرهن از مروارید
نه که خواهیش به صندوق لحد بسپردن
گر به مردی نشد از غم دلی آزاد کنی
هم به مردی که گناه است دلی آزردن
صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشائی
شیوه*ی تنگ غروبست گلو بفشردن
پیش پای همه افتاده کلید مقصود
چیست دانی دل افتاده به دست آوردن
بار ما شیشه*ی تقوا و سفر دور و دراز
گر سلامت بتوان بار به منزل بردن
ای خوشا توبه و آویختن از خوبی*ها
و ز بدیهای خود اظهار ندامت کردن
صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه*ی چشم
می*توان هر چه سیاهی به دمی بستردن
از دبستان جهان درس محبت آموز
امتحان است بترس از خطر واخوردن
شهریارا به نصیحت دل یاران دریاب
دست بشکسته مگر نیست وبال گردن.....



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینهها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عینِ عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشـــقی را رعایت کنیم»*قلببغلهورا

*زنده یاد قیصر امین پور*



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تومن دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توهم آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

*** استاد شهربار ***


تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٩ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

 

پیشاپیش جشن یلدا را به تمامی دوســــتان عــــــزیزم تبریک عرض میکنمقلبهوراتشویق

 

**********

شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره

شب شادی وشـــور و مهربانی است زمـــــــان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل

ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!

همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!

نشسته با تفاخـــــــــر تــوی سینی کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی

چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!

بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تـــر جـــــــوک بگویند دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند

کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است در این محفل پی تولید بانگ است!!

زند بــــــــا “ای دل ای دل” زیـــــر آواز ز بعد آن “هاهاها”یی کند ســـــاز!

ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان خرامان می رســــــد از ره زمستان

شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز نمانده هیچ؛ جز هشتاد و نه روز !

کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران که در راه است فصــــــــل نوبهاران….خندهماچ




تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱۸ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

بی خودی پرسه زدیم

                     صبحمان شب بشود ...

بی خودی حرص زدیم

                        سهم مان کم نشود ...

ما خدارا با خود سر دعوا بردیم

وقسم ها خوردیم

   ما به هم بد کردیم

        ما به هم بد گفتیم

             ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

وچقدر حظ بردیم

     که زرنگی کردیم

           روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

                 ما که را گول زدیم؟؟؟؟؟متفکرمنتظر



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢۱ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محســن عـــاقل

 

مردی یک غنچه رز کاشت
و تا قبل رز شکفته شدن مرتب آبیاریش کرد ومدام مراقب آن بود.

یک روز به غنچه نگاهی
انداخت وخارهای ساقه توجه او را به جلب کردند.باخود گفت:

*چطور ممکن است که یک
گل زیبا از این گیاه باچنین خارهای تیزی به وجود بیاید؟*

این فکر او را دل سرد
کرد و از ابیاری آن دست کشید و درست قبل از شکفتن غنچه گیاه خشکید.

خیلی از انسان ها این
کار را می کنند. در هر وجودی گل رزی نهفته است.در بدو تولد ویژگی های خداگونه ای
در هریک از ما به ودیعه گذاشته شده که در میان خارهای نواقص و کاستی هایمان رشد می
کنند.بسیاری از ما وقتی به خودمان می نگریم فقط خارها و کاستی ها را می بینیم.

در این هنگام دلسرد
ونا امید می شویم وفکر می کنیم هیچ کار خوب و مفیدی از دستمان بر نمی آید.

سپس از آبیاری خوبی
های درونمان دست می کشیم تا این که از بین بروند.و هیچ گاه متوجه قابلیت ها و
توانایی هایمان نمی شویم.

بعضی از مردم متوجه
رز درونشان نمی شوند و باید دیگران آن را به ایشان نشان دهند.یکی از با ارزشترین
هدیه هایی که فرد می تواند بدهد این است که به ورای خارهای دیگران برسد و رز
درونشان را کشف کند.

به دیگران کمک کنید
تا باورکنند می توانند بر مشکلات و کاستی هایشان پیروز شوند.اگر رز درون  را
برایشان نمایان کنیم بر مشکلاتشان غلبه کرده و بارها و بارها شکفته خواهند شد

*برگرفته از مجله موفقیت*



  • اخبار وب
  • کمپ 98